۷ سالگی وبلاگم مبارک
Armin
ستاره دنباله دار
دلم میخواد فراموش بشم ، ولی هیچوقت فراموش نکنم که من یه فراموش شده ام
وقته راهی شدن تو
کفترا شعرامو بردن
چشام از ستاره سوختن
منو به گریه سپردن
رفتیو شب پر شد از من
از منو دلواپسی ها
رفتیو منو سپردی به زوال اطلسی ها
اول زبانم را از دست دادم و سپس کلید هایم را
بعد، در یک بعد از ظهر تابستانی شمال و راس را
نشانی ام را گم کردم و سپس روحم را از دست دادم، من راهم را گم کردم
من از قبل از دست دادم، دعوا را از دست دادم
حس شوخ طبعی را از دست دادم، کارهایم را
و سپس جافظه ام را از دست دادم، من لبخند را از دست دادم
روزی که پدرم را از دست دادم، در لاتاری باختم
آه، برگرد مرا پیدا کن، برگرد عشق من
برای ده بار بازپیدا کردن، کاری جز عشق ندارم
به این ترتیب، جوانی ام را از دست دادم و سپس اعتماد به نفسم را
در بازی پوکر باختم، هوشیاری ام را از دست دادم
زیبایی ام را از دست دادم، حس چشایی، حس لامسه
مدارکم را گم کردم، هویتم را از دست دادم
من علت و دلیل را گم کردم، خانه ام را از دست دادم، حق یا نا حق را نفهمیدم، کودکی ام را از دست دادم
و سپس تو را از دست دادم، من عشقم را از دست دادم
زندگی که برایم باقی ماند، در لاتاری از دستش دادم
برادر جان نمیدونی چه دلتنگم
برادر جان نمیدونی چه غمگینم
نمیدونی . نمیدونی . برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان . برادر جان . نمیدونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست . غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی . که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم . شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
يه نفر داد زد آهای ، چرا تنهایی ؟ چرا نمیای پیش ما؟ چرا زانواتو بغل کردی و هق هق میکنی؟مگه کسی دورو برت نیست؟ این همه آدمهای رنگ و وارنگ دارن میخندن چرا نمیری پیش اونا؟سرمو اوردم بالا و گفتم : انگار هرچی داد میزنم صدام در نمیاد.انگار حرفام گم شدن ، انگار بلد نیستم به زبون اونا صحبت کنم.
اومد جلو . تاریک بود ندیدمش . جلوتر نیومد. انگار یه چیزی دیده بود. یهو خشکش زد. گفت : آره من تورو میشناسم.آره راست میگی هیچکی صدایی رو که از گلوت در میاد نمیشنفه.آخ که چقدر سخته. ولی میدونی ، یه راهی هست. یه راهی که منم رفتم.از صداش معلوم بود که خیلی دلتنگ شده.اشکاشو پاک کرد . فهمیدم یاد یه خاطره قدیمیش افتاده.یه دنیا حرف واسه گفتن و یه دل واسه اشک ریختن.
یادمه فقط گفت:هیچکی تو رو دوست نداره.واقعا دوست نداره . مگه اینکه از تو چیزی بخواد ،یه چیزی که به دردش بخوره مثل عشق.اون کسی که همه چیز بهت داده و هیچی ازتو نمیخواد ، اون از همه بیشتر دوست داره. برو بگرد دنبالش.این تویی که اونو گم کردی.
چند وقت بعد ، وقتی خوشحال داشتم با اون دوستم میرفتم،یه چیزی به من نشون داد.خودمو نشون داد که داشت با خودم توی تاریکی حرف میزد.
دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است
بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پیمان . که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
با خودم که فکر میکنم ، مثل اون کلاغ خسته یا خیابون تنها یا یه خط از اون همه خاطره ، نمیتونم حتی تصور اینو بکنم که دوباره یه روزی بیاد و من و تو ، آره من وتو باهم توی همون کوچه باغ قدیمی ،کنار هم راه بریم . راه بریم و از اونهمه دوست داشتن واسه هم بگیم . از دلتنگیهات بگی ، از امیدهات بگی از من بگی از خودت بگی...
بعضی وقتها حتی یادم نمیاد اونموقه چه حالی داشتم. ولی الان ، الان دلم به این خوشه که باز برمیگردی . برمیگردی و منو باخودت میبری به اون روزها . آره ، یادته اون روزها چقدر قشنگ بودن ؟ یادته همه چی خوب بود ؟ تو میگی " من فرق کردم ، روزگار فرق کرده ، تو .... ، شاید اون موقه من بچه بودم ". ولی من میگم اونموقه فقط بچه تر بودیم ، ولی رنگهارو به رنگ واقعی خودشون میدیدیم .
حالا فقط امیدم اینه کاری کنی رنگهای واقعی رو ببینم .