تبليغاتX
SETAREYE DONBALEH DAR

SETAREYE DONBALEH DAR

ستاره دنباله دار

۷ سالگی وبلاگم مبارک


Armin

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:52  توسط ارمین  | 

همیشه عاشق صدای برگهایی بودم که زیر پای خودم خورد میشن.همیشه هوای گرفته رو دوست داشتم و میخواستم توی تهایی خودم باشم. تنهایی من قشنگتر از تنهایی با یکی دیگه بوده. شنا کردن در خلاف جریان آب مثل راه رفتن توی یه پیاده رو میمونه که همه آدمهاش دارن یه جایه دیگه میرن که تو هیچوقت ازش خبر نداری . عاشق تنها موندن توی جایی هستم که همه از اونجا رفتن. ساختمون هایی که سالهاست اونهایی که توش اونهمه شور داشتن ، حالا دیگه مثل یه آدمی که فقط یه بار توی زندگیت میبینی ، فراموشش کردن . 

دلم میخواد فراموش بشم  ، ولی هیچوقت فراموش نکنم که من یه فراموش شده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:50  توسط ارمین  | 

اینم امسال
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 3:37  توسط ارمین  | 

سال نو مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 5:29  توسط ارمین  | 

هوای سرد . یه لیوان قهوه . بخار . برف 
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:40  توسط ارمین  | 

وقته راهی شدن تو

کفترا شعرامو بردن

چشام از ستاره سوختن

منو به گریه سپردن

رفتیو شب پر شد از من

از منو دلواپسی ها

رفتیو منو سپردی به زوال اطلسی ها

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 14:57  توسط ارمین  | 

پیشاپیش شب یلدا مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 14:35  توسط ارمین  | 

وقتی از سنگینی دنیایش گفت، کلاغ پیر گریست و دیگر روی شانه های او ننشست.مترسک خود را نبخشید
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 22:36  توسط ارمین  | 

اول زبانم را از دست دادم و سپس کلید هایم را

بعد، در یک بعد از ظهر تابستانی شمال و راس را

نشانی ام را گم کردم و سپس روحم را از دست دادم، من راهم را گم کردم

من از قبل از دست دادم، دعوا را از دست دادم

حس شوخ طبعی را از دست دادم، کارهایم را

و سپس جافظه ام را از دست دادم، من لبخند را از دست دادم

روزی که پدرم را از دست دادم، در لاتاری باختم

آه، برگرد مرا پیدا کن، برگرد عشق من

برای ده بار بازپیدا کردن، کاری جز عشق ندارم

به این ترتیب، جوانی ام را از دست دادم و سپس اعتماد به نفسم را

در بازی پوکر باختم، هوشیاری ام را از دست دادم

زیبایی ام را از دست دادم، حس چشایی، حس لامسه

مدارکم را گم کردم، هویتم را از دست دادم

من علت و دلیل را گم کردم، خانه ام را از دست دادم، حق یا نا حق را نفهمیدم، کودکی ام را از دست دادم

و سپس تو را از دست دادم، من عشقم را از دست دادم

زندگی که برایم باقی ماند، در لاتاری از دستش دادم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 20:22  توسط ارمین  | 

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم
برادر جان نمیدونی چه غمگینم
نمیدونی . نمیدونی . برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان . برادر جان . نمیدونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست . غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی . که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم . شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه

شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 22:15  توسط ارمین  | 

يه نفر داد زد آهای ، چرا تنهایی ؟ چرا نمیای پیش ما؟ چرا زانواتو بغل کردی و هق هق میکنی؟مگه کسی دورو برت نیست؟ این همه آدمهای رنگ و وارنگ دارن میخندن چرا نمیری پیش اونا؟سرمو اوردم بالا و گفتم : انگار هرچی داد میزنم صدام در نمیاد.انگار حرفام گم شدن ، انگار بلد نیستم به زبون اونا صحبت کنم.
اومد جلو . تاریک بود ندیدمش . جلوتر نیومد. انگار یه چیزی دیده بود. یهو خشکش زد. گفت : آره من تورو میشناسم.آره راست میگی هیچکی صدایی رو که از گلوت در میاد نمیشنفه.آخ که چقدر سخته. ولی میدونی ، یه راهی هست. یه راهی که منم رفتم.از صداش معلوم بود که خیلی دلتنگ شده.اشکاشو پاک کرد . فهمیدم یاد یه خاطره قدیمیش افتاده.یه دنیا حرف واسه گفتن و یه دل واسه اشک ریختن.
یادمه فقط گفت:هیچکی تو رو دوست نداره.واقعا دوست نداره . مگه اینکه از تو چیزی بخواد ،یه چیزی که به دردش بخوره مثل عشق.اون کسی که همه چیز بهت داده و هیچی ازتو نمیخواد ، اون از همه بیشتر دوست داره. برو بگرد دنبالش.این تویی که اونو گم کردی.
چند وقت بعد ، وقتی خوشحال داشتم با اون دوستم میرفتم،یه چیزی به من نشون داد.خودمو نشون داد که داشت با خودم توی تاریکی حرف میزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 22:14  توسط ارمین  | 

دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 22:27  توسط ارمین  | 

توی این شهر یه ملیون آدم زیبا و خوش مشرب زندگی می کنن. مردهای شوخ و سرزنده، دخترهای لوند و خوش آب و رنگ. خیلی هاشون شونه ای دارن که می تونی سرتو روشون بذاری و گریه کنی، خیلی هاشون دستی دارن که می تونی بگیری و تو خیابون باهاشون قدم بزنی. خیلی ها جفت چشم پر آبی دارن که می تونی بهشون ذل بزنی و عین دیوونه ها برقصی. خیلی ها لب مرطوبی دارن که تحمل نبوسیدنشون سخته. خیلی ها آغوش گرمی دارن که فراموشی بهت هدیه می دن. خیلی ها رختخواب نرمی دارن که توش رویاهاشون رو با تو شریک می شن. خیلیها چیزایی دارن که فقط تخیلت خبر داره که چقدر بهشون نیازمندی.
ولی یه نفر توی این شهر نیست، که از وقتی رفته نه چشمهات گریه دارن، نه پاهات حوصله خیابون گردی و رقص، نه لبهای خشکت از هم باز می شن برای بوسیدن، نه بدنت هوس گرم شدن می کنه و نه دیگه واقعاً تخیل رویایی برای دیدن برات می مونه.
اگه اون یه نفر هنوز دور و برته، بهش گوش بده.
اگه خواست موزی رو که داره میخوره همشو روت تف کنه ، لبخند بزن
اگه خواست بجای پیاده رو از توی چمن های فضای سبز رد بشه ، دنبالش بدو
اگه خواست تو هوای سرد سرد از اون بالا بالاها تا اون پایین پایین ها باهاش پیاده بری ، اگه نای رفتن نداری ، برو
اگه خواست بمیر، حتی اگه لبالب از زندگی بودی...
...قبلا از اینکه همه چیز تموم بشه و فقط تو بمونی و یه دنیا حسرت و خاطره...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 9:6  توسط ارمین  | 

بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم

دل به تو دادم . فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آنهمه پیمان . که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 9:6  توسط ارمین  | 

یه کلاغ پیر و خسته روی یه شاخه نحیف یه درخت هم سن و سال خودش ، چه حسی داره . یا یه خیابون خلوت که باد سرد ، خودشو روی سینه پر درد خیابون میکشه . یه دفتر که مجبوره خاطرات رنگ پریده و خسته یه آدم رو که زمانی پر از هیاهو و دوست داشتن بود ، توی خودش ، کنج قفسه تحمل کنه . همه اینها یه زمانی ،  نه اون دوردورها ، اونقدر خوشرنگ بودن که دل آدم میگرفت . شبها باهاش خوابهای رنگی میدیدی  و صبحها با نوازش بوی خوش اون بیدار میشدی . هنوزم دلم میگیره . آره دلم میگیره . اونوقت ، اونوقت یاد روزهای قشنگم میفتم ، قشنگ به معنای واقعی .

با خودم که فکر میکنم ، مثل اون کلاغ خسته یا خیابون تنها یا یه خط از اون همه خاطره ، نمیتونم حتی تصور اینو بکنم که دوباره یه روزی بیاد و من و تو ، آره من وتو باهم توی همون کوچه باغ قدیمی ،کنار هم راه بریم . راه بریم و از اونهمه دوست داشتن واسه هم بگیم . از دلتنگیهات بگی ، از امیدهات بگی از من بگی از خودت بگی...

بعضی وقتها حتی یادم نمیاد اونموقه چه حالی داشتم. ولی الان ، الان دلم به این خوشه که باز برمیگردی . برمیگردی و منو باخودت میبری به اون روزها . آره ، یادته اون روزها چقدر قشنگ بودن ؟ یادته همه چی خوب بود ؟ تو میگی " من فرق کردم ، روزگار فرق کرده ، تو .... ، شاید اون موقه من بچه بودم ". ولی من میگم اونموقه فقط بچه تر بودیم ، ولی رنگهارو به رنگ واقعی خودشون میدیدیم .

حالا فقط امیدم اینه کاری کنی رنگهای واقعی رو ببینم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:33  توسط ارمین  |